خلوت ما
لحظه هایی هستند که هستیم...
چه تنها،چه در جمع...اما خودمان نیستیم...
انگار روحمان می رود، همان جا که می خواهد...
بیصدا!!! بی هیاهو!!!همان لحظه هایی که...
راننده آژانس می گوید: رسیدین!!!
فروشنده می گوید: باقی پول را نمی خواهی؟؟!!
راننده تاکسی می گوید: صدای بوق را نمی شنوی؟؟!!
و مادر صدا می کند: حواست کجاست؟؟!!
ساعت هایی که...شنیدیم و نفهمیدیم...خواندیم و نفهمیدیم...دیدیم و نفهمیدیم...
و تلویزیون خاموش شد....آهنگ بار دهم تکرار شد!
هوا روشن شد....چای سرد شد....در یخچال باز ماند...
و در خانه را قفل نکردیم!!!و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه!!!!و کی عوض شدیم!
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم...
و موهای سرمان سفید شد...
و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟؟!!
و کی دیگر برای همیشه فراموش کردیم ؟؟!!
و کی فراموش شدیم!!!
یک لحظه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که خودمان نبودیم...
+ نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ ساعت 19:23 توسط مریم دلخون
|
سلام من معلم پایه سوم ابتدایی شهرستان پیرانشهر و سرگروه درسی در پایه مذکور هستم البته معلم دانش آموزان قبلیم که پایه اول و دوم بودند.چون کلاسم برای طرح دوره ای انتخاب شده این دوره سه ساله را با هم بودیم با امید رضایت خدا و بچه ها و...