خویش راباور کن

نازنين
داس بي دسته ما
سالها خوشه نارسته بذري را برمي‌چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي‌جويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ
در نگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي‌گويد برخيز
كه صبح است،
بهار آمده است
تو بهاري
آري
خويش را باور كن
                           مجتبي كاشاني

مجال

در مجالی که سخت کوتاه است
وای بر سینه ای که پر آه است
شب نمی ماند این چنین تیره
بعد از او نوبت سحرگاه است
پشت این ابرهای تیره و تار
جنگلی از ستاره و ماه است
به جهان باید اینچنین نگریست
گاه دلگیر و گاه دلخواه است
شاد باید که بگذریم از او
و نگوییم عمر کوتاه است
رهزنی می رسد به نام اجل
بی گمان در کمین این راه است
بی خبر می رسد کجاوه مرگ
خوش بحال کسی که آگاه است

مجتبي كاشاني

لطف پروردگار

عکس هایی زیبایی بی نظیر طلوع و غروب خورشید

..... امروز فرصتی داد تا دوباره طلوع خورشید را به نظاره بنشینیم

دور از هیاهو و در سکوت .... چقدر زیباست این لطف پروردگار به انسان

اینکه نوری آرام آرام ، با صبر و آرامش خود را به تو می نماید

در پس شعاع نور زمزمه ای است

خبر می دهد از واقعیتی که نباید بگذاری زندگی برایت روزمره شود

اینکه روز دیگری شروع شده ... اینکه باید از نو شروع کنی .... دوباره

طلوع را اگر هر روز هم نگاه کنی ، نباید تکراری شود برایت

بد نیست اگر هراز چند گاهی به یاد آورم با چه چیزهایی شوق و هیجان زنده میشود درونمان

چقدر آدمی ساده است اگر خود بخواهد

دور از شلوغی زندگی که ناخود آگاه پرده ای تار روی چشمانت می کشد

تا خود را از ساده ترین دلخوشی ها محروم کنی

تنها همین از سهراب سپهری در خاطرم می ماند " چشم ها را باید شست-جور دیگر باید دید"

خوب اگر گوش کنی نجوای دیگری هم هست ....

در پس شعاع های نور کسی میگوید شاید این آخرین طلوعی باشد که می بینی

شاید چشم های تو دیگر امید و هیجان را فردا نبیند ...

... نه ..... البته که این نجوا تو را نا مید نمی کند ... این هم پیشکشی دیگر است از سوی پروردگار

می گوید قدر لحظات را بدان .... قدر بدان

فلسفه الاکلنگ

فلسفه الاکلنگ اثبات بزرگی کسی است

                       که فرو می نشیند تا دیگری پرواز کند...

تلاش...

حرف های خدا با تو در یک شبانه روز


 
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،

نگاهت می کردم،

امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی
برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی؛

اما
متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که
میخواستی بپوشی،


 
ادامه نوشته