تا شقایق هست...
لب آبي گيوه ها را کندم و نشستم
پاها در آب : من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است !
نکند اندوهي ، سر رسد از پس کوه ...
سايه ها مي دانند، که چه تابستاني است
سايه هايي بي لک، گوشه اي روشن و پاک
کودکان احساس ! جاي بازي اين جاست
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست ،
سيب هست ،
ايمان هست
آري تا شقايق هست ، زندگي بايد کرد...
"سهراب سپهري"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 22:20 توسط مریم دلخون
|
سلام من معلم پایه سوم ابتدایی شهرستان پیرانشهر و سرگروه درسی در پایه مذکور هستم البته معلم دانش آموزان قبلیم که پایه اول و دوم بودند.چون کلاسم برای طرح دوره ای انتخاب شده این دوره سه ساله را با هم بودیم با امید رضایت خدا و بچه ها و...